روزی که بیایی از کمر می شکنند
بردار تبر را و بزن ابراهیم!
بت های بزرگ زودتر می شکنند


به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع، ولی لب هایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس… هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه “خداوند” نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!

ساز زمانه کوکه کوک حاله منو تو خوبه خوب
پای به پای من بیا دست به دست من بکوب
چه حاله خوبو سرخوشی پشت به پشته من بده
دلت نلرزه قرصه قرص مشت به مشته من بده
به روزگارمون بخند که خنده ی تو عالیه
خیالتم که تخته تخت خدا همین حوالیه
به روزگارمون بخند که خنده ی تو عالیه
خیالتم که تخته تخت خدا همین حوالیه
دوستی اتفاق است
جدایی رسم طبیعت
طبیعت زیباست
نه به زیبایی حقیقت
حقیقت تلخ است
نه به تلخی جدایی
جدایی سخت است
نه به تلخی تنهایی
خداحافظ ای چشمه روشنایی
خداحافظ ای قربت و آشنایی
خداحافظ ای قصه ناتمامم
خداحافظ ای روح خواب و خیالم