هر کلام تو مرا موعظه و پندی است
روی زیبای تو آشفته و حیرانم کرد
وه که نقاش جمالت چه هنرمندی است
جان به قربان تو از لطف و کرامت نظری
بین که دلباخته ات تشنه ی لبخندی است



دلی که در دو جهان جز تو هیچ یارش نیست
گرش تو یار نباشی جهان به کارش نیست
چنان ز لذت دریا پر است کشتی ما
که بیم ورطه و اندیشهٔ کنارش نیست
کسی بهسان صدف واکند دهان نیاز
که نازنین گوهری چون تو در کنارش نیست
خیال دوست گلافشان اشک من دیدهست
هزار شکر که این دیده شرمسارش نیست
نه من ز حلقهٔ دیوانگان عشقم و بس
کدام سلسله دیدی که بیقرارش نیست
سوار من که ازل تا ابد گذرگه اوست
سری نماند که بر خاک رهگذارش نیست
ز تشنهکامی خود آب میخورد دل من
کویر سوختهجان منت بهارش نیست
عروس طبع من ای سایه هر چه دل ببرد
هنوز دلبری شعر شهریارش نیست

باز امشب غزلی کنج دلم زندانی است
آسمان شب بی حوصله ام طوفانی است
هیچ کسی تلخی لبخند مرا درک نکرد
های های دل دیوانه ی من پنهانی است

به عاشقان و معشوقه های شهر بگویید...
دلبری برای یکدیگر را...
بگذارند به وقت تنهاییشان!
خیابان،مترو و تاکسی جای دست کشیدن روی ابرو...
سر روی شانه گذاشتن. و لمس شال و گیسو نیست...
شاید یک نفر چشمانش را بست...
شاید یک نفر خاطرش پر کشید...
شاید یک نفر دلش رفت...
شاید یک نفر دلش تنگ شد

تنها
هنگامی که خاطره ات را می بوسم
درمی یابم دیری است که مرده ام
چرا که لبان خود را از پیشانی خاطره ی تو سردتر می یابم
از پیشانی خاطره ی تو
ای یار
ای شاخه ی جدامانده ی من
به زمستان فکر می کنم و
نداشتنت
فکرِ شبهای بلندش
تنم را می لرزاند
تو زردیِ روزگار
امروزتون
به سرخی سیب باشه
انشا الله … !
خداحافظ ای چشمه روشنایی
خداحافظ ای قربت و آشنایی
خداحافظ ای قصه ناتمامم
خداحافظ ای روح خواب و خیالم